تبليغاتX
کتاب هری پاتر وشاهزاده دورگه+ترجمه

کتاب هری پاتر وشاهزاده دورگه+ترجمه

متن انگلیسی هری پاتر و شاهزاده دورگه

فصل 6

ترجمه فصل ۶ در قسمت دانلود قرار گرفت

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط هفتم  | 

فصل5

ترجمه فصل ۵ در قسمت دانلود قرار گرفت

بخش عکس شروع به کار کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 6:10 قبل از ظهر  توسط هفتم  | 

فصل 4

ترجمه فصل ۴ در قسمت دانلود قرار گرفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط هفتم  | 

ترجمه فصل 4

سلام

چون فایل پی دی اف ترجمه برای دانلود آماده نبود فعلا ترجمه را همینجا میزاریم تا پی دی اف اماده بشه

نظر بدید***************************************

فصل۴-----------------

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با وجود این که هری چند روز گذشته را با ناامیدی در انتظار بود که دامبلدور او را از آنجا ببرد هنگامی که به سمت پایین خیابان پریوت درایو حرکت می کردند به وضوح احساس خامی می کرد.او هیچ گاه درست و حسابی با مدیر هاگوارتز بیرون از مدرسه صحبت نکرده بود و همیشه میز تحریری بین آنها بود.خاطره آخرین دیدار رو در روی آنها به زور وارد مغزش شد که بیشتر احساس شرمندگی کرد.او در آن وضعیت چندین بار صدایش را بلند کرده بود و تعدادی از وسایل ارزشمند دامبلدور را شکسته بود.

هرچند دامبلدور کاملا آرام به نظر می رسید.

او با باهوشی گفت:" چوبدستیت رو آماده نگه دار.هری."

"اما من فکر می کنم که بیرون مدرسه اجازه ی جادو کردنندارم. قربان."

دامبلدور گفت:" اگه حمله ای پیش بیاد من به تو اجازه می دم هر نفرین برای دفاع از خودت استفاده کنی. به هر حال فکر نمی کنم نیاز باشه تو در باره حملات احتمالی امشب نگران باشی."

" چرا،  نه. قربان؟"

دامبلدور به سادگی گفت:" تو همراه منی. این خیلی موثره. هری "

آنها در انتهای پریوت درایو در بالای یک سراشیبی ایستادند.او گفت:" تو امتحان غیب و ظاهر شدنتو ندادی و دوره شو ندیدی."

هری گفت:" نه. فکر می کنم باید هفده سالم بشه."

دامبلدور گفت:" درسته. دست منو باید محکم بگیری. اگه می تونی دست چپمو بگیر.همین طور که می بینی دستی که باهاش چوبدستیمو گرفتم یه کم ضعیفه."

هری آن دست دامبلدور را که خواسته بود  گرفت.دامبلدور گفت:" خیلی خوبه. خب دیگه بهتره بریم. "

هری پیچ و تاب دست دامبلدور را احساس کرد و آن را محکم تر گرفت. کم کم فهمید که همه جا سیاه شده و او خیلی سخت فشرده می شود.او نمی توانست نفس بکشد انگار نوارهای آهنی به شدت به قفسه سینه اش فشار می آوردند و آن را تنگ میکنند. کره چشمانش به عقب سرش کشیده می شد، پرده گوشهایش به گودی جمجمه اش فرو می رفت و سپس…

او هوای سرد شبانه به درون ریه هایش فرستاد و چشمانش پر از آبش را باز کرد. احساس می کرد که او را به اجبار وارد یک لوله لاستیکی خیلی تنگ کرده اند. بعد از چند ثانیه قبل از این که او بفهمد،  پریوت درایو ناپدید شده بود. او و دامبلدور نزدیک جایی شبیه به بیابان یک روستای مربع شکل با یک یادبود قدیمی جنگ و چند نیمکت در وسطش ایستاده بودند. ادراک او با احساسش در آمیخت.هری متوجه شد که برای اولین بار در زندگی اش غیب و ظاهر شده است.

دامبلدور با نگرانی به پایین به او نگاه کرد و پرسید:" تو خوبی؟  این احساس یه کم رنج آوره."

"من خوبم."هری گوشهایش را مالید و احساس کرد اجبارا پریوت درایو را ترک کرده است گفت:"اما جارو سواری رو  ترجیح می دم."

دامبلدور در حالی که ردای مسافرتش را آرام به دور گردنش می کشید خندید و گفت:" از این طرف."

او با سرعت زیادی به سمت چند خانه و یک مسافرخانه رهسپار شد. مطابق ساعت جلوی یک کلیسا تقریبا نیمه شب بود.

دامبلدور گفت:" خب به من بگو هری...جای زخمت.....تمام مدت اذیتت می کرد؟"

هری ناخودآگاه دستش را به طرف پیشانیش برد و روی زخم دست کشید.

او گفت:" نه. و من از این متعجبم. من فکر می کردم حالا که ولدمورت دوباره به قدرت رسیده همیشه می سوزه."

او سرش را بلند کرد و به دامبلدور نگاه کرد . قیافه اش راضی نشان میداد.

دامبلدور گفت:" من-از طرف دیگه- فکر می کنم لرد ولدمورت بالاخره از خطرات دستیابی تو به افکارش با خبر شده و فکر می کنه تو از این کار لذت می بری."

هری که نه از دست خوابهای آشفته اش و نه از دست افکار ولدمورت راحتی داشت گفت:" خب،  من شکایتی ندارم."

آنها به گوشه ای پیچیدند و از کنار یک باجه تلفن و یک ایستگاه اتوبوس گذشتند.هری از پهلو به دامبلدور نگاهی انداخت و گفت:" پروفسور؟"

" هری "

"اررر- ما دقیقا کجا هستیم؟"

" اینجا...هری اینجا روستای زیبای  بادلی بابرتن است."

" و ما اینجا چی کار می کنیم؟"

دامبلدور گفت:" اوه بله. البته من به تو نگفتم. خب در این چند سال اخیر شمار زمانها از دست من خارج شده.اما ما دوباره دنبال گروه قدیمی مون هستیم.ما این جاییم تا یکی از هم مدرسه ای های قدیمیمو وادار کنیم تا دوباره به هاگوارتز برگرده."

" من چه کمکی می تونم بکنم قربان؟"

دامبلدور سربسته گفت:" من فکر می کنم تو به یه دردی می خوری.سمت چپ هری."

آنها در بین خانه های یک خیابان شیب دار باریک شروع به حرکت کردند.هوای سرد ملایمی که دو هفته پریوت درایو را سرد کرده بود اینجا هم وجود داشت. با فکر دیوانه سازها هری از روی شانه هایش نگاه کرد و به چوبدستی اش چنگ زد." پروفسور. چرا ما مستقیما در خانه دوست قدیمیتون ظاهر نشدیم؟"

دامبلدور گفت:" چون این کار کاملا جسورانست که با لگد جلوی در ورودی خونه کسی فرود بیایم.ادب حکم می کنه که به جادوگرا فرصت بدیم اگه می خوان ما رو  به خونشون راه ندن.به هر حال بیشتر خونه های جادوگرا به طور جادویی در برابر ظاهر شدن ناخواسته محافظت میشه.مثلا تو هاگوارتز..."

هری به سرعت گفت:" شما نمی تونین هیچ جای ساختمون یا زمین های اطرافش غیب یا ظاهر بشین. هرماینی گرانجر بهم گفته بود ."

" و اون کاملا درست گفته. دوباره به سمت چپ می پیچیم."

ناقوس ساعت کلیسا نیمه شب را اعلام کرد. هری درحیرت بود که چرا  دامبلدور رفتن به خانه دوست قدیمیش را در این موقع شب گستاخانه نمی دانست. اما حالا که شروع به گفتگو کرده بودند او زیر فشار سوالات زیادی بود که میخواست بپرسد.

" قربان من در پیام امروز دیدم که فاج برکنار شده..."

" درسته" دامبلدور که حالا وارد  خیابان شیب دار کناری می شد گفت:"همون طور که مطمئنم می دونی، رالف اسکریمجور رییس مرکز کاراگاهان جانشین اون شده."

هری پرسید:"آبا اون ... به نظر شما اون برای این کار مناسبه ؟"

  دامبلدور گفت:" سوال جالبیه.اون تواناست. هویت استوار تر و محکم تری از کرنلیوس داره..."

" درسته. اما منظورم اینه که.."

" می دونم منظورت چیه.رالف مرد عمله و بیشتر عمرشو در مبارزه با نیروهای سیاه گذرونده، شهرتی کمتر از لرد والدمورت نداره."

هری صبرکرد. اما دامبلدور در باره مخالفتش با اسکریمجور که پیام امروز نوشته بود چیزی نگفت وهری جرات نداشت که موضوع را دنبال کند بنابراین حرفش را عوض کرد و گفت:" و... قربان من دیدم که....خانم بونز..."

دامبلدور به آرامی گفت:" بله.تلفات وحشتناکه. اون ساحره بزرگی بود. فکر میکنم فقط بالای اینجا...آخ "

او با دست آسیب دیده اش اشاره کرد.

"پروفسور چه اتفاقی برای...."

دامبلدور گفت:" الآن وقت ندارم توضیح بدم. داستانش وحشتناکه. امیدوارم این کار منصفانه باشه."

او به هری که فهمیده بود او بهش اجازه داده بدون این که سرزنشش کنه هر سوالی بپرسه نگاه کرد و خندید.

" قربان...من درباره موارد امنیتی که باید در مقابل مرگ خوارها انجام بدیم جغدی از وزارت سحر و جادو دریافت کردم "

دامبلدور که همچنان می خندید گفت:" منم یکی گرفتم. به نظرت بدرد می خوره؟"

" نه واقعا. "

" نه من فکر نمی کنم. تو از من نپرسیدی که مثلا مربای مورد علاقه م چیه تا مطمئن بشی من پروفسور دامبلدور واقعی م و یک دغل باز نیستم."

هری شروع به صحبت کرد در حالی که نمی دونست دامبلدور اونو سرزنش می کنه یا نه:" من نمی خواستم..."

" در دیدارهای بعدی یادت باشه هری که مربای مورد علاقه م مربای تمشکه.البته اگه من یه مرگ خوار بودم قبل از تغییر قیافه مربای دلخواهمو پیدا می کردم."

هری گفت:" اررر...درسته....توی جزوه وزارتخونه چیزی درباره اینفری نوشته بود. این دقیقا چه معنایی داره؟  جزوه زیاد واضح نبود."

دامبلدور به آرامی گفت:" اونا جسد هستن. بدن های مرده ای که با جادوی سیاه افسون شدن. اینفری ها خیلی وقت بود که دیگه دیده نمی شدن. از دوران قبلی لرد ولدمورت تا وقتی که نیرومند شد...البته او اونقدر آدم کشته بود که بتونه ازشون یه لشکر درست کنه. خب اینجاست هری رسیدیم، فقط اینجا..."

آنها نزدیک یک خانه سنگی کوچک تمیز که در مرکز باغ اطرافش بود رسیده بودند.هری آنقدر در تصور هولناک اینفری غرق شده بود که نمی توانست به چیز دیگری توجه کند.

اما همین که به در ورودی رسیدند دامبلدور مانند مرده ها ایستاد و هری به او برخورد کرد.

"اوه عزیزم.اوه عزیزم. عزیزم.عزیزم..."

هری نگاه خیره او را دنبال کرد و احساس کرد قلبش در سینه فرو ریخت.در ورودی از لولایش آویزان شده بود.

دامبلدور به بالا و پایین خیابان که کمی متروکه به نظر می رسد نگاهی انداخت.

او به آرامی گفت:" چوبدستیت رو در بیار و دنبال من بیا هری..."

او دروازه را به آرامی باز کرد و به سرعت و به آرامی وارد راه باریک باغ شد. دامبلدور به آرامی با پاشنه پایش به آرامی در ورودی را باز کرد و چوبدستی ش را بالا برد.

" لوموس"

نوک چوبدستی هری روشن شد و نورش  روی یک راهروی باریک افتاد. در سمت چپ در باز دیگری وجود داشت. دامبلدور در حالی که چوبدستی نورانی ش را بال گرفته بود وارد اتاق نشیمن شد با هری که مستقیم پشت سرش بود.

 منظره ی کلی خرابی را با چشمانش دید. یک ساعت بزرگ پایه دار کاملا شکسته شده بود. صفحه اش ترک خورده بود و پاندولش مانند شمشیری آن طرف افتاده بود.یک پیانو کنارش افتاده بود و کلیدهایش در سر تا سر اتاق پخش شده بود. تکه های  چلچراغی که از سقف افتاده بود برق می زد. باد کوسن ها خالی شده بود و پرهای درون آن به اطراف ریخته بود. تکه های لیوانهای شکسته و ظروف چینی مانند پودر به اطراف پاشیده بود.

او چوبدستی اش را بالا تر برد بنابراین نورش  روی دیوارهای سیاه و چیز قرمز رنگی و لزجی که روی آن پاشیده بود افتاد. هری نفسش را در سینه حبس کرد و باعث شد دامبلدور به اطراف نگاه کند.

دامبلدور به سنگینی گفت:" اصلا زیبا نیست. بله چیز وحشتناکی اینجا اتفاق افتاده."

دامبلدور با دقت به وسط اتاق رفت و خرده های اشیای زیر پایش را به دقت بررسی کرد.هری در حالی که به گردگرد اتاق خیره شده بود از او پیروی کرد و نمی دانست که در پشت لاشه پیانو یا کاناپه واژگون شده چه ممکن است ببیند اما آنجا نشانه ای از بدن نبود.

هری در حالی که می کوشید تصور نکند که کسی که لکه های خونش تا وسط دیوار پاشیده چگونه ممکن است آسیب دیده باشد گفت:"پروفسور شاید درگیری بوجود اومده باشه و...و  آنها اونو با خودش برده باشن."

دامبلدور در حالی که به یک صندلی راحتی که بیش از حد واژگون شده بود نگاه می کرد به آرامی گفت:" فکر نمی کنم "

" منظورتون اینه که اون...."

"هنوز اینجاست؟ بله "

و بدون هیچ هشداری دامبلدور نوک چوبدستی اش را به درون نشیمنگاه صندلیهای راحتی انباشته شده فرو کرد که فریاد زد " آخ "!

دامبلدور در حالی که دوباره راست می ایستاد  گفت:" عصر بخیر هاریس "

دهان هری باز مانده بود.جایی که تا چند لحظه پیش یک صندلی راحتی بود پیرمرد چاق و بی مویی در حالی که شکمش را می مالید قوز کرده بود.و اکنون با چشمان غم زده و اشک آلود به دامبلدور نگاه می کرد.او در حالی که بلند می شد با خشونت گفت :" لازم نبود چوبدستی رو به اون سختی تکون بدی.اذیتم کرد."

نور چوبدستی روی سر درخشان، چشمان برجسته، سبیل نقره ای بلند گراز مانندش و دکمه های جلاداده ژاکت مخمل بلوطی رنگش که روی یک جفت پیژامه یاسی رنگ پوشیده بود افتاد. بالای سر بی مویش به چانه دامبلدور می رسید.

او در حالی که شکمش را می مالید روی پاهایش تلو تلو خورد و ناله کنان گفت :" تو از کجا پیدات شد؟"

او فوق العاده گستاخ به نظر می رسید چرا که در برابر مردی که پیدایش کرده بود وانمود می کرد صندلی راحتی است!

دامبلدور مشتاقانه گفت:" هاریس عزیز.اگه مرگ خوارها می خواستن بهت حمله کنن نشانه های جادوی سیاه همه جای خونه معلوم بود."

آن جادوگر با دستان گوشتالویش به پیشانی ش ضربه زد.او غرولند کنان گفت:" جادوی سیاه...می دونی اینجا چند چیز...آه خوبه. به هر حال من وقت زیادی نداشتم. فقط می خواستم اثاثیه خونمو جا به جا کنم که تو وارد اتاق شدی."

او آه بلندی کشید که باعث شد سبیلش به لرزش درآید.

دامبلدور مودبانه گفت:" می خوای کمکت کنم اینجا رو مرتب کنی.؟"

او گفت:" لطفا "

آنها پشت سر هم ایستادند.جادوگر لاغر قد بلند پشت سر دیگری ایستاد و با یک حرکت یکسان چوبدیشان را تکان دادند. وسایل خانه به جای اصلیشان برگشتند. وسایل تزیینی دوباره ترمیم شدند. پرهای روی زمین دوباره به درون کوسنها برگشتند. کتابهای پاره شده خود را ترمیم کردند و به درون قفسه برگشتند. فانوسهای واژگون شده دوباره روشن شدند و به روی میزها برگشتند. تکه های خرد شده قاب عکسهای نقره ای که روی زمین می درخشیدند روی میزی جمع و دوباره براق شدند و شکافها و ترکهای بوجود آمده ترمیم شدند و دیوار ها دوباره پاک شدند.

هنگامی که زنگ ساعت پایه دار که حالا درست شده بود به صدا درآمد دامبلدور با صدای بلندی پرسید:" راستی اون لکه های خون چی بودن؟"

جادوگری که نامش هاریس بود هنگامی که چلچراغ با صدای جیرینگ جیرینگ کرکننده ای به سقف پیچ می شد فریاد زد:" روی دیوار؟ خون اژدها بودن."

آخرین صدای خشن از پیانو بود و بعد از آن سکوت برقرار شد.

آن جادوگر تکرار کرد:" بله خون اژدها. آخرین بطریم بود. الآن قیمتش خیلی زیاده. شاید هنوزم بشه ازشون استفاده کرد."

او به سمت بطری کریستالی کوچکی که روی میز کناری بود رفت و آن را به سمت نور گرفت تا مایع اندک درون آن را بررسی کند." اوهوم. یه کم گرد و خاکی شده.".او بطری را روی میز کناری گذاشت و آهی کشید. سپس نگاه خیره اش به هری افتاد. او با چشمان درشتش به پیشانی هری خیره شد و گفت:" اوهو "

دامبلدور جلو رفت تا آنها را به یکدیگر معرفی کند و گفت:" این هری پاتره.هری این دوست و همکلاسی قدیمیم هاریس اسلاگرنه "

اسلاگرن موزیانه به سمت دامبلدور برگشت:" پس این طوری می خواستی منو متقاعد کنی؟ من مخالفم آلبوس "

دامبلدور پرسید:" فکر می کنم حداقل می تونیم یه نوشیدنی بخوریم؟ به خاطر روزهای گذشته."

اسلاگرن مردد بود.با خشونت گفت:" بسیار خب. یه نوشیدنی می خوریم."

دامبلدور به هری خندید و او را به سمت یک صندلی که درست کنار آتش ( که تازه روشن شده بود ) و فانوسهای درخشان قرار داشت دعوت کرد. هری در حالی که گمان می کرد دامبلدور به دلیل خاصی می خواهد او را تا جایی که ممکن است در معرض دید قرار دهد روی صندلی نشست. مطمئنا اسلاگرن که حالا با لیوانها و تنگها مشغول بود وقتی بر می گشت نگاهش مستقیما به هری می افتاد.

او به سرعت به طرف دیگری نگاه کرد انگار می ترسید چشمانش آسیب ببیند. او یک نوشیدنی را به دامبلدور که بدون دعوت نشسته بود داد و سینی را به سمت هری پرت کرد و سپس درون یکی از کوسن های ترمیم شده کاناپه فرو رفت و غرولندکنان ساکت شد. پاهایش آنقدر کوتاه بودند که به زمین نمی رسیدند.

دامبلدور پرسید :" خب. چه طوری هاریس؟"

اسلاگرن بلافاصله گفت:" زیاد خوب نیستم. قلب ضعیف و همچنین رماتیسم خفیف. نمی تونم مثل گذشته راه برم. خب من انتظار چنین چیزی رو داشتم. خستگی دوران پیری دیگه."

دامبلدور گفت:" و تو هنوز باید سریع بتونی حرکت کنی که بدون سر و صدا تو این مدت کم این جوری بتونی به ما خوشامد بگی. تو سه دقیقه بیشتر وقت نداشتی."

اسلاگرن در حالی که کمی عصبانی و مغرور به نظر می رسید با خشونت ادامه داد:" دو دقیقه.نشنیدی افسون های دزدگیرم از کار افتادن.من هنوز داشتم حموم می کردم." و کمی خود را عقب کشید." واقعیت این جاست که من پیر شدم. آلبوس، یه پیر مرد که فقط برای یک زندگی آروم و راحت حقوق میگیره."

هری در حالی که به اطراف خانه اتاق نگاه می کرد فکر کرد که  او واقعا دنبال چنین چیزی است. این اتاق کوچک و به هم ریخته بود با این حال کسی نمی توانست بگوید که راحت نیست. در آن صندلی های نرم وچند چارپایه.تعدادی کتاب و نوشیدنی. چند جعبه شکلات و کوسن های باد کرده وجود داشتند. اگر هری نمی دانست آنجا چه کسی زندگی می کند گمان می کرد آن خانه مال یک زن ثروتمند ایرادگیر است.

دامبلدور گفت:" هاریس تو هنوز به اندازه من پیر نشدی."

اسلاگرن بی پرده گفت:" شاید لازم باشه درباره بازنشستگی خودت فکری بکنی." و چشمان سیاه کمرنگش به دست آسیب دیده دامبلدور افتاد و گفت:" می بینم که مثل قبل واکنش نشون نمیدی."

دامبلدور به آرامی گفت:" تو کاملا درست می گی." دامبلدور آستینش را بالا می زد تا جراحاتش را نشان دهد و این باعث شد موهای پشت گردن هری سیخ شود." من بدون شک از گذشته کندترم اما از طرف دیگه... "

او شانه هایش را بالا انداخت و دستهایش را باز کرد انگار می خواست بگوید آن سن و سال

پاداش خود را دارد. هری متوجه انگشتری در دست سال دامبلدور شد که قبلا آن را ندیده بود. انگشتری بزرگ از طلا با یک سنگ بزرگ سیاه  که از و سط شکسته بود. چشم اسلاگرن هم یک لحظه به آن افتاد و چین اندکی روی پیشانی اش افتاد.

دامبلدور پرسید:" آیا همه این احتیاطها برای کسانیه که سرزده وارد میشن؟ هاریس. آیا اونا برای مرگخواراس یا من؟"

اسلاگرن جواب داد؟:" مرگ خوارا از آدم پیر شکسته ای مثل من چی می خوان؟"

دامبلدور گفت:" من تصور می کنم اونا می خوان از استعداد قابل ملاحظه تو برای تهدید، شکنجه و کشتن استفاده کنن. تو واقعا به من راست می گی که اونا برای استفاده از تو مزاحمت نشدن؟"

اسلاگرن یک لحظه با حالت غم انگیزی به دامبلدور نگاه کرد و غرولندکنان گفت:" من بهشون فرصت ندادم. من یکساله که دارم نقل مکان می کنم. هیچ وقت بیشتر از یک هفته یه جا نمی مونم. از خونه این ماگل به خونه اون یکی می رم. صاحبان این خونه هم الآن برای تعطیلات به جزایر قناری رفتن. این کار خیلی دلپذیره. متاسفم که باید برم. همون طور که میدونی این کار خیلی آسونه. یک افسون انجماد ساده روی این وسایل بیخودی که برای هشدار دزدی به کار می برن موثره. و آدم مطمئنه که همسایه ها کسی رو که تو پیانو قایم شده رو پیدا نمی کنن. "

دامبلدور گفت:" جالبه اما این برای پیر مردی که دنبال یک زندگی آرومه یه کم خسته کننده -ست. حالا اگه تو به هاگوارتز برگردی...."

" اگه می خوای بگی زندگی تو اون مدرسه آفت زده آروم تره بهتره زبونتو نگه داری آلبوس. درسته که من قایم شده م اما شایعات جالبی از زمان خروج دلورس آمبریج به گوشم رسیده. اگه تو این روزها با استادات این جوری برخورد می کنی..."

دامبلدور گفت:" پروفسور آمبریج گیر یک گله سانتور افتاده بود. من فکر می کنم تو – هاریس – بهتر می دونی که رفتن به جنگل و به یک گله سانتور خشمگین  دورگه های  کثیف، گفتن یعنی چی. "

اسلاگرن گفت:" اون همچین کاری کرده؟ زن ابله. هیچ وقت از اون خوشم نیومده."

هری با دهان بسته شروع به خندیدن کرد و دامبلدور و اسلاگرن هر دو به او نگاه کردند. هری با عجله گفت:" متاسفم....من فقط از اون خوشم نمیاد."

دامبلدور ناگهان برخاست. اسلاگرن بلافاصله با امید واری پرسید:" می خوای بری؟"

دامبلدور گفت:" نه. میخواستم بببینم میشه از حمومت استفاده کنم؟"

اسلاگرن که ناامیدیش واضح بود گفت:" اوه. دومین اتاق انتهای راهرو."

دامبلدور با گامهای بلند از اتاق بیرون رفت. همین که در پشت سرش بسته شد سکوت برقرار شد. بعد از چند ثانیه اسلاگرن پاهایش را گرفت اما به نظر می رسید نمی دانست چه کاری می خواهد انجام دهد. او نگاه دزدانه اش را از هری برداشت و به سمت آتش رفت و پشتش را به آن کرد تا خودش را گرم کند. او به تندی گفت:" فکر کردی نمی دونم دامبلدور تو رو برای چی آورده؟"

هری مستقیما به اسلاگرن نگاه کرد. چشمان گریان اسلاگرن به جای زخم هری افتاد و این بار به بقیه صورتش هم نگاه کرد.

" تو خیلی شبیه پدرتی."

هری گفت:" بله، خیلی ها اینو بهم گفتن."

" به غیر از چشمات که شبیه..."

هری از این که بارها این را شنیده بود کلافه شده بود و گفت:" که شبیه چشمای مادرمه "

" هوم م م، فکر نمی کنم به معلما علاقه داشته باشی اما مادرت یکی از شاگردای من بود." او در جواب نگاه پرسش گرانه هری اضافه کرد:" لیلی اونز یکی از بهترین شاگردایی بود که بهشون درس داده بودم. همون طور که میدونی دختر جذاب و بانشاطی بود. من یه بار بهش گفته بودم که باید تو گروه من می افتاد و من جواب خیلی گستاخانه ای دریافت کرده بودم."

" کدوم گروه مال شما بود؟"

اسلاگرن گفت:" من رییس اسلیترین بودم." او با دیدن چهره هری به سرعت ادامه داد:" اوه نه. اون جوری به من نگاه نکن. فکر می کنم تو هم باید مثل اون تو گریفندور باشی؟ بله، معمولا این به اعضای خانواده منتقل میشه. البته همیشه این جوری نیست. تا حالا از سیریوس بلک چیزی شنیدی؟ حتما شنیدی. تا دو سال پیش خبرش تو روزنامه ها بود. چند هفته قبل مرد."

به نظر می رسید دستی نامریی روده های هری را پیچ و تاب می داد و آنها را محکم به هم می فشرد.

" خوب. به هر حال اون یکی از بهترین دوستان پدرت در مدرسه بود. تمام خانواده بلک تو گروه من بودن اما سیریوس به این قافله خاتمه داد و به گریفندور رفت. جای تاسفه....اون پسر با استعدادی بود. برادرش که بعد از اون اومد هم تو گروه من افتاد اما من دوست داشتم هردوشون تو گروه من  می بودن."

او مانند یک خریدار مشتاق بود که در مزایده پول بیشتری پیشنهاد کرده بود. ظاهرا که در خاطراتش گم شده بود. او به دیوار مقابلش خیره شده بود. از روی بیکاری برگشت و به پشتش نگاه کرد تا مطمئن شود که گرم می شود.

" البته مادرت ماگل زاده بود. من وقتی اینو فهمیدم نمی تونستم باور کنم. اگر چه اون به نظر اصیل زاده می اومد اما کارش خیلی خوب بود."

هری گفت:" یکی از بهترین دوستان من ماگل زاده ست و در این سالها اون  بهترین دانش آموز مدرسه شده."

 اسلاگرن گفت:" عجیبه که بعضی وقتا از این اتفاقا می افته.مگه نه؟"

هری به سردی گفت:" نه واقعا."

اسلاگرن با تعجب به او نگاه کرد. او گفت:" فکر نکنی که من متعصبم ها. نه نه نه، من نگفتم که مادرت یکی از شاگردان مورد علاقه من بوده؟ و سال بعد از اون هم  دیرک کرسول بود که الآن رییس سازمان اجنه ست. و البته یک ماگل زاده دیگه هم بود. دانش آموز با استعدادی که هنوز هم  خبرهای خوبی از وقایع گرینگوتز برام میاره. "

او در حالی که مغرورانه می خندید کمی بالا و پایین پرید و به قاب عکس های درخشان روی قفسه که هر کدام را عکس متحرکی اشغال کرده بود اشاره کرد.

" عکس شاگردای سابقه که امضاشونم کردن.بارناباس کافه ویراستار پیام امروزه. اون همیشه می خواد نظر منو درباره اخبار روز بدونه. آمبرسیوس فلام از فروشگاه دوک های عسلی که همیشه سالگرد تولدم به دیدنم میاد فقط به خاطر اینکه او نو به کیسرن هرکیس معرفی کردم و اون بهش کار داد. اگه یه کم سرتو دراز کنی پشت اون گوناگ جونز رو می بینی ."

به نظر می رسید که درون او غوغایی به پا شده بود. هری که نمی دانست چه طور ممکن است افرادی مانند  شاگردان سابق اسلاگرن بتوانند او را پیدا کنند اما مرگ خوارها نتوانند پرسید: و همه این افراد می دونن کجا باید شما رو پیدا کنن تا براتون چیزی بفرستن؟"

لبخند اسلاگرن به همان سرعتی که خون ها از روی دیوار پاک شده بودند از چهره اش محو شد. او در حالی که به هری نگاه می کرد گفت:" معلومه که نه. من یکساله که با هیچ کس ارتباطی نداشتم."

هری فهمید که آن حرفها خود اسلاگرن را هم ناراحت کرده و برای یک لحظه غم زده به نظر رسید. سپس او شانه هایش را بالا انداخت.

" هنوز...یک جادوگر محتاط در این مواقع سرش به کار خودشه. خیلی خوبه که بتونم با دامبلدور صحبت کنم اما پذیرفتن یک شغل در هاگوارتز در این وضعیت وفاداری منو به محفل ققنوس در میان مردم نشون میده. و از اون جایی که میدونم همشون شجاع و قابل تحسین اند...ولی من شخصا از این مرگ و میرها خوشم نمیاد."

هری در حالی که نمی توانست حالت تمسخر آمیز گفتارش را پنهان کند گفت :" شما برای تدریس در هاگوارتز مجبور نیستین به محفل بپیوندین."

وقتی هری به یاد آورد که سیریوس چگونه پس از فرارش در غاری با خوردن موشها زندگی می کرد برایش دشوار بود که با آدم نازپرورده ای مثل اسلاگرن همدردی کند. " بیشتر استادها عضو اون نیستن و هیچ کدومشونم کشته نشدن. به جز کوییریل که به سزای کارش که با ولدمورت کار می کرد رسید."

 هری مطمئن بود که اسلاگرن از آن دسته جادو گرانی است که جرات ندارد نام ولدمورت را با صدای بلند بشنود و از این موضوع ناراحت نبود. اسلاگرن لرزید و از روی اعتراض فریاد کوتاهی زد که هری آن را نادیده گرفت. هری ادامه داد:" من فکر می کنم که کسانی که تو گروه هستن تا زمانی که دامبلدور ریاست اونو بر عهده داره امنیت بیشتری دارن. اون تنها جادو گریه که ولدمورت ازش میترسه. مگه نه؟"

اسلاگرن مدتی به اطراف نگاه کرد. به نظر می رسید دارد به حرفهای هری فکر می کند. او از روی لج بازی غرولندکنان گفت:" درسته . اسمشو نبر گفت که هیچ وقت نمی خواسته با دامبلدور در بیفته. و من میتونم بگم که چون من به مرگ خوارها نپیوستم اسمشو نبر به سختی میتونه منو دوست خودش حساب کنه.... در این موقعیت اگه من به آلبوس نزدیکتر باشم امنیت بیشتری دارم...من نمی تونم وانمود کنم که مرگ آملیا بونز منو نترسوند....اگه اون با تماس ها و محافظت های وزارتخونه..."

دامبلدور به اتاق برگشت و اسلاگرن طوری که انگار فراموش کرده بود او در خانه است از جا پرید." اوه تویی آلبوس؟"

دامبلدور گفت:" من داشتم روزنامه ماگل ها رو می خوندم. من از انسانهای مرتب خیلی خوشم میاد. خب هری ما به قدر کافی از مهمان نوازی هاریس سو استفاده کردیم. فکر می کنم وقت رفتنه دیگه."

هری که خیلی دوست داشت اطاعت کند از جا جست. احساس گناه اسلاگرن به چهره اش برگشت.

" می خواین برین؟"

" بله. من فکر می کنم وقتی کسی رو میبینم انگارگمشده ای رو پیدا می کنم."

" گم شده..."

اسلاگرن آشفته به نظر می رسید. او وقتی که دید دامبلدور ردای سفری اش را می پوشد و هری زیپ ژاکتش را محکم می کند با انگشتان شستش بازی می کرد. دامبلدور در حالی که دست سالمش را به نشانه خداحافظی بالا میبرد گفت:" متاسفم که این شغلو نمی خوای. هاریس، هاگوارتز خوشحال میشه که تو رو دوباره ببینه. با وجود اطمینان خاطر شدید ما(که این شغلو نمی پذیری) هر وقت به هاگوارتز بیایی بهت خوشامد میگیم. که حتما می خوای."

" بله...خب....خیلی مهربونی...همون طور که گفتم..."

" پس خداحافظ "

هری گفت:" خداحافظ "

آنها نزدیک در ورودی بودند که صدای بلندی از پشت سر آنها به گوش رسید.

" بسیار خب. من این کارو قبول می کنم."

دامبلدور برگشت تا اسلاگرن را که نفس نفس زنان در جلو در ورودی اتاق نشیمن ایستاده بود را ببیند.

" می خوای بازنشستگی رو رها کنی؟"

اسلاگرن بی صبرانه گفت:" من حتما دیونه شدم ولی بله."

دامبلدور که خوشحال شده بود گفت:" عالیه. پس اول سپتامبر می بینیمت."

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط هفتم  | 

توجه

از این به بعد در این صفحه خبرهای مربوط به هری پاتر را می نویسم و برای دانلود فصلها می توانید به قسمت دانلودمراجعه کنید لینک قسمتهای وبلاگ در کنار صفحه بصورت متحرک وجود دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط هفتم  | 

ترجمه فصل 3

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط هفتم  |